این بی‌حالی و خستگی زمستانی از کجا می‌آید؟

این بی‌حالی و خستگی زمستانی از کجا می‌آید؟

صبح است، هوا سرد است و بدن انگار با تو لج کرده. زنگ ساعت را خاموش می کنی و باز هم خسته ای. نه شب بیداری خاصی بوده، نه کار سنگین. با این حال، بی حالی و خستگی زمستانی ول  کن نیست. اگر هر زمستان همین حس را داری، این متن دقیقاً به تو مربوط است.

این خستگی زمستانی طبیعی نیست

سال ها به ما گفته اند «زمستان است دیگر، طبیعی ست که بی حال باشی». همین جمله ساده، یکی از خطرناک ترین عادت های ذهنی ماست. چون باعث می شود به نشانه هایی عادت کنیم که اصلاً نباید عادی باشند. خستگی زمستانی قرار نیست زندگی روزمره ات را فلج کند، تمرکزت را بگیرد یا تو را از چیزهایی که دوست داری دور کند.

واقعیت این است که بدن انسان برای بقا طراحی شده، نه برای تحمل دائمی بی حالی. وقتی هر روز صبح با احساس سنگینی بیدار می شوی، بدن دارد پیام می دهد. پیامش این نیست که «تنبل شده ای»، بلکه می گوید ریتم زندگی ات با فصل هماهنگ نیست. آیا تا حالا به این فکر کرده ای که شاید مشکل از کم کاری تو نیست، از شرایطی ست که نادیده گرفته ای؟

چرا صبح ها در زمستان جان بلند شدن نداریم؟

مشکل از تخت خواب نیست. حتی از خواب کم هم همیشه نیست. مسئله اینجاست که زمستان با ساعت درونی بدن بازی می کند. نور کمتر، مغز را گیج می کند. مغز نمی فهمد روز شروع شده یا هنوز شب ادامه دارد. نتیجه؟ ترشح هورمون هایی که باید کم شوند، بالا می مانند و هورمون هایی که باید تو را بیدار و فعال کنند، عقب می کشند.

همین اتفاق ساده باعث می شود صبح ها حس کنی بدنت چند کیلو سنگین تر شده. عضلات دیرتر فرمان می گیرند. ذهنت مه آلود است. حتی تصمیم های ساده مثل بلند شدن، سخت می شوند. این بی حالی، تنبلی نیست؛ یک ناهماهنگی بیولوژیک است که اگر تکرار شود، به خستگی مزمن تبدیل می شود.

جالب اینجاست که خیلی ها فقط آخر هفته ها کمی حالشان بهتر می شود. نه چون خواب جبرانی دارند، بلکه چون فشار ذهنی کمتر است. یعنی خستگی زمستانی فقط فیزیکی نیست؛ ذهن هم سهم بزرگی دارد.

زمستان انرژی بدن را کجا می برد؟

انرژی گم نمی شود، پخش می شود. در فصل سرما، بدن اولویت هایش را تغییر می دهد. بخش بزرگی از انرژی صرف گرم نگه داشتن سیستم حیاتی می شود. این یعنی انرژی کمتری برای تمرکز، تحرک و حتی خلق وخو باقی می ماند.

از طرف دیگر، تحرک کمتر می شود. مسیرهای کوتاه هم با ماشین یا وسایل نقلیه طی می شوند. بدن که حرکت نکند، موتور انرژی سازی اش کند می شود. paradox عجیبی است: هرچه کمتر حرکت می کنی، خسته تر می شوی.

اما ماجرا فقط جسمی نیست. زمستان فصل درون گرایی اجباری است. ارتباطات کمتر می شود، نور کمتر می بینی، تجربه های تازه کم می شوند. ذهن انسان برای زنده ماندن، به محرک نیاز دارد. وقتی این محرک ها کم شوند، مغز وارد حالت صرفه جویی می شود. نتیجه اش همان بی حالی آشنایی است که خیلی ها اسمش را «حال وهوای زمستان» گذاشته اند.

اگر زمستان بی حال می شوی، این را بدان

بدن تو دشمن تو نیست. اگر هر زمستان همین الگو تکرار می شود، یعنی یک حلقه معیوب شکل گرفته. خواب به هم می ریزد، تحرک کم می شود، اشتها تغییر می کند، و بعد دوباره خواب بدتر می شود. این چرخه اگر شکسته نشود، هر سال شدیدتر برمی گردد.

یکی از اشتباهات رایج این است که منتظر «تمام شدن زمستان» می مانیم. انگار انرژی قرار است خودبه خود با اولین روز گرم برگردد. اما بدن یاد می گیرد با حداقل انرژی کار کند. این عادت حتی به بهار هم کشیده می شود.

سؤال مهم اینجاست: آخرین باری که وسط زمستان واقعاً احساس سرزندگی کردی کی بود؟ اگر پاسخت «یادم نمی آید» است، این بی حالی دیگر یک حس گذرا نیست. یک هشدار است.

پشت پرده علمی خستگی فصل سرما

علم ماجرا را ساده تر از چیزی که فکر می کنی توضیح می دهد. نور کمتر یعنی پیام های کمتر به مغز برای بیداری. سرما یعنی مصرف انرژی بیشتر برای بقا. تغییر الگوی غذایی یعنی نوسان قند خون. همه این ها دست به دست هم می دهند تا بدن وارد حالت ذخیره شود.

اما نکته ای که کمتر گفته می شود، نقش ذهن است. زمستان معمولاً با فشارهای روانی خاص خودش می آید؛ جمع شدن کارها، کم حوصلگی عمومی، حتی حس عقب افتادن از زندگی. ذهن وقتی احساس تهدید یا فشار طولانی مدت می کند، بدن را وارد حالت دفاعی می کند. در این حالت، انرژی صرف «زنده ماندن» می شود، نه «زندگی کردن».

خستگی زمستانی

خستگی زمستانی

به همین دلیل است که خیلی ها در زمستان حتی کارهای مورد علاقه شان را هم با بی میلی انجام می دهند. اشتیاق کم می شود، نه چون علاقه از بین رفته، بلکه چون مغز روی حالت کم مصرف قفل شده.

وقتی بی حالی به بخشی از هویتت تبدیل می شود

خطرناک ترین بخش خستگی زمستانی این است که کم کم با شخصیتت قاطی می شود. شروع می کنی به گفتن جمله هایی مثل «من کلاً زمستونا همین طوری ام» یا «بدنم با سرما سازگار نیست». این برچسب ها، راه تغییر را می بندند.

بدن انعطاف پذیرتر از چیزی ست که فکر می کنی. اما ذهن اگر قانع شود که این وضعیت طبیعی است، دیگر برای خروج از آن تلاش نمی کند. آن وقت بی حالی تبدیل می شود به یک پس زمینه دائمی. نه آن قدر شدید که فریاد بزند، نه آن قدر کم که نادیده گرفته شود.

در چنین شرایطی، آدم ها خودشان را سرزنش می کنند. فکر می کنند اراده ندارند، انگیزه شان کم شده یا «دیگر مثل قبل نیستند». در حالی که مسئله، یک تنظیم اشتباه در سبک زندگی فصل سرد است.

زمستان فقط هوا را سرد نمی کند

سرما فقط دما را پایین نمی آورد؛ سرعت زندگی را هم کم می کند. اگر این کاهش سرعت آگاهانه نباشد، تبدیل می شود به فرسودگی. فرق زیادی هست بین استراحت و رکود. استراحت، انرژی می سازد. رکود، انرژی را می خورد.

بسیاری از ما در زمستان نه واقعاً استراحت می کنیم، نه واقعاً فعال هستیم. بین این دو معلق می مانیم. شب ها با گوشی بیدار می مانیم، روزها با بی حوصلگی کار می کنیم. بدن در این وضعیت سردرگم است. نمی داند باید ذخیره کند یا بسازد.

همین سردرگمی، یکی از دلایل پنهان بی حالی است. بدن عاشق ریتم است. وقتی ریتم به هم می ریزد، اولین قربانی انرژی است.

هشدار آخر: بی حالی را دست کم نگیر

خستگی زمستانی فقط یک حس نیست؛ یک پیام است. پیامی که اگر هر سال نادیده گرفته شود، عمیق تر می شود. قرار نیست زمستان ها پرانرژی تر از تابستان باشی، اما قرار هم نیست از زندگی عقب بمانی.

اگر زمستان برایت فقط فصل دوام آوردن شده، نه زندگی کردن، وقتش رسیده جور دیگری نگاه کنی. بدن تو با تو حرف می زند. نه با درد شدید، نه با بیماری واضح، بلکه با بی حالی آرام و مداوم. این زبانش است.

یادت باشد: طبیعی بودن یک حس، به معنای سالم بودنش نیست. گاهی چیزی که همه تجربه می کنند، همان چیزی ست که همه اشتباه گرفته اند. زمستان می تواند آرام تر باشد، اما نباید تو را خاموش کند.

 

پزشک جوان

ثبت دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *